گاهی آدم چقدر برای هیچ خودش را له می کند، چقدر داشته های خود را برایش میریزاند و همهی خود را نادیده می گیرد تا آن هیچ را داشته باشد، حس کند و به رخ همه بکشاند. و دنیا چقدر پر از این هیچ های بیهوده است که ما آن را پر و بال پرواز داده ایم و بزرگش ساخته ایم. چقدر حماقت کرده ایم و نامش را گذاشتیم عشق!
مگر عشق خود نادیده گرفتن و فناست؟ اگر فناست؛ در فنا چگونه میتوان خود را یافت؟ اگر نیست؛ پس چرا خود را به فنا میدهیم؟ یا واقعن حماقت می کنیم؟
منطقم دوست دارد که غرورم برنده باشد اما خودم چه؟ خودم کیست، منطقم یا قلبم؟ اگر خودم قلبم هست پس منطق کیست و چرا در من جاریست؟ و این همه سوال ها، که گاهی جوابی برایش پیدا میشود و گاهی هم نمی شود. گاهی منطق برنده است و گاهی قلب ولی هرگز هردو راضی نیست. چه باید کرد؟ مدام در درگیری و کشاش است باور و اندیشه ام.
آدم، گاهی با خود درگیر است و با خود منازعه دارد که چرا این کار را کرد و این کار را نکرد. با خود در تنش است که چرا با وجود که تصمیم درست را گرفت بازهم به نتیجه نرسید؟ با خود در منازعه است که چرا تلاش نکرد و این همه حسرت دارد؟ و بازهم با خود درگیر است که چرا سکوت نکرد و زمان را درک نکرد؟
ما چیستیم و چرا این همه مبهم؟ چرا نه این تواند شاد مان کند و نه آن. آیا فلسفهی تلاش کردن، رسیدن به شادی و آرامش است یا هم مسیر رسیدن ما را تغییر میدهد که دیگر نتیجه برایمان شیرینی ندارد و دوست داریم در مسیر راه همچنان باقی بمانیم؟
نمیدانم که پاسخ این همه پرسش ها چیست ولی میدانم که زمان و سختی ها برایمان صبوری می آموزاند و هر سختی آزمونی هست که صیقل مان میدهد، به شرط آنکه خود را آمادهی آزمون نموده باشیم.
دیریست که دیگر آرزوهای گذشته ام برایم معنایی ندارند و آرزوی جدیدی هم ندارم و تنها دوست دارم ببینم چگونه با این زندگی کنار میآیم و چگونه در صفحهی زندگی زیبا انگاری می کنم. راستش دیگر تغییر را بیشتر دوست میدارم چون یاد گرفتم که بدشکل ترین پله ها در اثر تغییر به پروانه های زیبا مبدل می شوند. دیگر از چیزی نمیترسم چون میدانم از هرچیز که بترسم؛ همان چیز برسرم میآید.
گاهی با خود فکر می کنم اگر باورهای را که امروز دارم، دیروز میداشتم چگونه آدمی میبودم و چگونه با حوادث آن روزهای دور کنار میآمدم. چند روز پیش خیلی در گذشته ها ماندم و با خود فکر می کردم که اگر امکانات را که حالا دارم؛ چند سال پیش میداشتم چه میکردم؟ چگونه دانشگاه میرفتم؟ لحظهی با خود فکر کردم که اگر این امکانات را میداشتم؛ آن بلوز سبز بگی خود را با آن پتلون پاچه بلند و کلان خود میپوشیدم و همان چادر سیاه و بیگ سیاه خود را با کرمچ سیاه و سفید خط خطی خود سیت می کردم و بیخیال همه با کتاب رمان خود "پَر" در جاده های دانشگاه قدم میزدم و لبریز از آرامش همیشگی به کتابخانه عمومی میرفتم و...
ولی حالا دیگر برای این آرزوها دیر است، چون آرزویش را ندارم. راست گفتند که هرچیز در زمانش زیباست و ارزشمند. دیگر دوست ندارم، هیچ کدام از این کارها را انجام بدهم فقط دوست دارم که به آرامش برسم که آنهم سخت است و گاهی بعید.
خورشیدم،
برچسب:
نویسنده: رادین نظری