سهم من از زندگی یک نفس بود که به حنجرهی تو گرهش زدم، سهم من از زندگی یک لبخند بود که به امید تو باختمش، سهم من از روزگار یک پیروزی بود که به نام تو شکستش دادم، سهم من از هر واژه یک ادا بود که به یاد تو بغضش کردم، سهم من؛ سهم من از این سرگذشت یک واژه بود "آزادی" که با تو در قفسش کردم.
دیگر هیچ ام، پوچم و سرخورده ام از همهی ماجراها که در غفلت تیرگی شب خفته اند، دلگیرم از تمام بازی هاییکه در پشت پردها نقشه کلاه برداری برمن را میریزانند، آشفته ام از تمام هیجان های که به نام درد تو استخوان های جسمم را میشکنند و از بادهای لرزانی که بنام طوفان نا به هنگام بیدهای قلبم را میلرزاند و شاخ و برگش را به تاراج میبرند.
این همه آشفتگی سهم من نیست گرچند که ساده ام اما بی اراده نیستم، این همه ماجرا های سنگین حق من نیست؛ گرچند ماجرا جویم اما ویرانکار نیستم، میدانم زندگی تجربه است اما نه این همه آشفته بازار.
سنگینی رنجها را میتوان تحمل کرد اما نه آن چنان که تو روا میداری و کوله باری هجرت میبندی، شجاع هستم اما نه آن چنان که آزادی و احساسم را به تاراج بری.
بدان! کمی بدان این همه سختگیری نه سهم توست و نه هم از من.
نویسنده شکیلا "کجابی"
برچسب:
نویسنده: رادین نظری